دلتنگی.....یعنی باران بهانه

کاش حالم را می دانستی...

یا لااقل حالم را می پرسیدی ...

 

حرفی نیست...

اما تو باور مکن ...

نوشته شده در ۹۴/۰۱/۲۰ساعت 11:17 AM توسط ツ| |

انگار بوی کهنگی گرفته ام، باید که عوض شوم...

باید رنگ بگیرم، نقش بگیرم...

بوی روزهای نو می آید، شاید جنس روزهایم را عوض کنم، رنگ زنم و نقش زنم...

 

حرفی نیست ...

اما تو باور مکن ...

نوشته شده در ۹۳/۱۲/۱۷ساعت 11:35 AM توسط ツ| |

ناراحت شدم...

 

زیاد... ناراحت که می شوم، نفس کم می آورم.

امروز هوایی برای نفس کشیدن نبود....

با توام که زیاد دوست می داشتمت، برای یک خواهرانگی.

دلم از تو و تمام خاطرات با تو بودن گرفت...

دلم از خودم، بابت دوست داشتنت گرفت...

باشد برای تو تمام ان هوای جنوب/ باشد برای تو تمام خون شهدا و باشد برای تو تمام دروغ هایی که در گوشت پر می کنند. 

 

پ.ن: بعضی از آدمها نه تنها لیاقت نگاه که لیاقت دوست داشتن هم ندارند

       اما سادگی ما، باعث می شه اونها رو دوست داشته باشیم و در مقابل دیگران

       اشتباهاتشون رو بپوشونیم و دقیقاً از همین ادما ضربه های بزرگی می خوریم.

 

حرفی نیست...

اما تو باور مکن...

 

نوشته شده در ۹۳/۱۲/۱۶ساعت 16:10 PM توسط ツ| |

مجنونی تو را نمی خواهم.

برایم لیلی بمان، قول می دهم مجنون خوبی برایت باشم

 

حرفی نیست ...

اما تو باور مکن ...

نوشته شده در ۹۳/۱۲/۰۳ساعت 13:7 PM توسط ツ| |

کم آورده‌ام،

کم شده‌ام، نمی رسم به تو...

تویی که برای این روزها لیلی تر از هر لیلی هستی و من برایت عاشقانه مجنونی می کنم...

 

حرفی نیست...

اما تو باور مکن...

نوشته شده در ۹۳/۱۲/۰۱ساعت 11:39 AM توسط ツ| |

حالم عجیب است

عجیب برای حسی که دارم...

 

حرفی نیست...

ولی تو باور مکن...

نوشته شده در ۹۳/۱۰/۱۸ساعت 11:52 AM توسط ツ| |

بی خود نبود که دلم هوایی شده بود 

یک جاده و  انتهایی که می رسید به حرم حضرت عباس (ع)... 

 

پ.ن: جای همه خالی / پیاده روی اربعین و یک دنیا بی قراری 

 

حرفی نیست... 

ولی تو باور مکن...

نوشته شده در ۹۳/۰۹/۲۹ساعت 13:52 PM توسط ツ| |

خودخواهی می کنم و می گویم: دلتنگ نیستم

اما دلم بد جور هوایت را کرده است

دلم صحن و سرای غریبت را می خواهد، ای خاتم انبیا

 

پ.ن: دیدید آدم یه حالتی داره گنگ. من الان دچار این حالتم

خیلی بده که هنوز بعد از گذشت 7 ماه هنوز نتونستم، نخواستم یا شاید

فرصتش نداشتم که فکر کنم. به سفرم به خودم.

انگار من، من نیستم. انگار من نبودم که سفر کردم و مهمون خونه خدا شدم.

فقط می تونم بگم من گمشده ام...گم.

 

حرفی نیست...

اما تو باور مکن...

نوشته شده در ۹۳/۰۸/۲۸ساعت 12:11 PM توسط ツ| |

همه مردم مرا می شناسند

اما، اما انگار چشم‌هایشان را به روی من بسته اند

مرا نمی بینند، مرا نمی بینند که ذره ذره آب می شوم

اما، فقط تویی که نجاتم می دهی، دست هایم را می گیری و تکیه گاهی می شوی برای تمام بهانه هایم

بهانه! راستی چقدر این روزها دلم بهانه دارد


پ.ن: این روزا حالم خوب نیست... بغض دارم، اندازه همون موقع هایی

که فقط باید گریه کنم. مثل همین حالا


حرفی نیست...

اما تو باور مکن ...

نوشته شده در ۹۳/۰۸/۲۴ساعت 16:13 PM توسط ツ| |

بوی نفاق و دو رویی می آید!

دلم گرفته است از دروغ ها!

از جایی که نامی بزرگ دارد، اما آدم‌هایی کوچک در آن تنفس می کنند.

پ.ن1: واقعاً آخر این دنیا چی می خواد بشه. دروغ، دو رویی، زرنگی....

پ.ن 2:نمی خوام اینجا باشم...که خودم می دونم کجاست، ولی مجبورم...از بوی نفاق و دو رویی بدم میاد.....خیلی زیاد

همین.


حرفی نیست...

ولی تو باور مکن...


نوشته شده در ۹۳/۰۸/۱۵ساعت 11:24 AM توسط ツ| |

من خوبم!

خوب خوب!

نوشته شده در ۹۳/۰۷/۲۶ساعت 9:47 AM توسط ツ| |

خیلی سخته که زنگ بزنی...

بخوای با طرف حرف بزنی از خاطره هاش بپرسی...

ببریش به دنیای خاطره هاش، بخوای با گذشته به حرفش بیاری! بعد بهت بگن! 8 ماهه که دیگه نفس نمی کشه...

من می گم سخته؟!!!

نوشته شده در ۹۳/۰۶/۰۲ساعت 18:8 PM توسط ツ| |

وزندگی سخت می شود...

سخت‌تر از آنچه که تو فکر کنی...

اما من به یک رویای زیبا چنگ می زنم...

حرفی نیست...

اما تو باور مکن...

نوشته شده در ۹۳/۰۴/۲۰ساعت 12:22 PM توسط ツ| |

بیا تا برایت بگویم تا چه اندازه تنهایی من بزرگ است....

نوشته شده در ۹۳/۰۴/۰۹ساعت 12:5 PM توسط ツ| |

بعد از سفر هیچ ننوشتم، هیچ نگفتم..

تمام خاطرات در ذهنم قاب شدند....خودم خواستم که خانه خدا فقط در تصاویر ذهنم باقی بماند...

اما اتفاق چقدر به ما نزدیک است...

 یک لحظه....

و تمام...

حس می کنم که چقدر به مرگ نزدیکم....

خیلی نزدیک.

نوشته شده در ۹۳/۰۴/۰۴ساعت 8:15 AM توسط ツ| |

باد،

ورقه‌های دفتر شعرم را با خود برد...

فردا تمام شهر عاشقت می شوند....

نوشته شده در ۹۲/۱۲/۰۵ساعت 11:4 AM توسط ツ| |

یک روز از همین روزها دیوانه خواهم شد...

 

 

حرفی نیست...

اما تو باور مکن...

نوشته شده در ۹۲/۰۸/۱۳ساعت 12:13 PM توسط ツ| |


دلم نور می خواهد...

دلم  مسلمانی می خواهد...

 مسلمانی که آدم باشد، اما نه، آدم هم خطا کرد...

 این جا من آدمی نمی بینم که به اشتباهش اعتراف کند...

من اصلاً مسلمان نمی بینم...

چشم هایم کو، شاید من باید چشم هایم را بشویم...



حرفی نیست...

ولی تو باور مکن...


نوشته شده در ۹۲/۰۷/۲۶ساعت 15:28 PM توسط ツ| |

دلبندم!

من فقط دلم روی دل تو بند می شود!... 

 

حرفی نیست...

ولی تو باور مکن...

پ.ن: این روزها سخت دچار توام.

نوشته شده در ۹۲/۰۷/۰۶ساعت 13:26 PM توسط ツ| |

گرسنه ام!

کمی غذای روح می خواهم.

 چشم های آسمان دیگر برایم معنایی ندارد.

نگاهی نو در پس یک لبخند تازه می خواهم.

حرفی نیست...

ولی تو باور مکن...

نوشته شده در ۹۲/۰۷/۰۶ساعت 13:22 PM توسط ツ| |

روزی خواهد آمد...

من خواهم رفت...دور خواهم شد از این شهر غریب...

اما این بار تکلیف خاطره هایمان معلوم است... 

باشد برای تو تمام آن خاطره های غریب...

نوشته شده در ۹۱/۱۱/۳۰ساعت 18:15 PM توسط ツ| |

 

دوستم داشته باش،

                       کمی،

                      اما طولانی.

نوشته شده در ۹۱/۱۱/۰۳ساعت 12:21 PM توسط ツ| |

 

دیگر هیچ چیز برایم شیرین نیست

جز خوردن یک فنجان قهوه تلخ

                                        "باتو"

نوشته شده در ۹۱/۱۰/۲۰ساعت 21:58 PM توسط ツ| |

 

نمی دانم فرهاد از چه می نالید؟!

او که تمام زندگی اش

                             شیرین بود...!

نوشته شده در ۹۱/۰۸/۱۴ساعت 23:5 PM توسط ツ| |

 

سخت است وقتی از بغض گلو درد میگیری و

همه می گویند...

                        لباس گرم بپوش...

نوشته شده در ۹۱/۰۷/۱۳ساعت 11:6 AM توسط ツ| |

 

این روزا من....من نیستم...

درد غریبی رو حس میکنم...

خوشحالم....خیلی زیاد....در حالیکه اصلاً خوشحال نیستم...

 

 

 حرفی نیست...

ولی تو باور مکن...

نوشته شده در ۹۱/۰۴/۱۴ساعت 12:25 PM توسط ツ| |

 

تمامی لحظه ها را بانام تو لبخند می زنم...

باشدتمام سکوتها برای روز مبادا...

امروز با من بی سبب از کوچه های دلواپسی زمان بگو...

از یک نگاه....در پس لبخند کودکانه بگو....

با من امروز از شب و سکوت وتنهایی بگو...

از تکرار یک خلوت عاشقانه بگو...

نوشته شده در ۹۱/۰۳/۱۰ساعت 21:54 PM توسط ツ| |

 

امروز...برای من روز مهمی بود...

جشن فارغ التحصیلی...

دانشگاه تهران...دانشکده ادبیات و علوم انسانی...

تالار محمد ابراهیم باستانی پاریزی

...

...

...

نوشته شده در ۹۱/۰۲/۲۶ساعت 20:3 PM توسط ツ| |

 

ای خلیج فارس،‌ای نامت بلند

‌ای شکوهت مثل الوند و سهند

‌ای غرورت مظهر پایندگی

نام تو دیباچه بالندگی...

نوشته شده در ۹۱/۰۲/۰۹ساعت 23:30 PM توسط ツ| |

 

 وقتی آسمان ابرهای تیره را به آغوش کشید...دیگر نه صدایی ماند...

  نه نگاهی...

 حتی نفس ها هم از سینه برون نیامدند.....

نمی دانم چه کسی شادی را از سرشاخه بید برداشت و زمان را میان دستان خود نگه داشت....

میان بی خبری مردمان شهر....

پیوسته به دنبال تنهایی خویش گشتم، تا در خلوت خود ، کسی را پیدا کنم که شاید بتواند

 میان من و این زمان ایستاده و آن شادی غریب ....دستی برای آشنایی پیدا کند.

 

پ.ن:نوشته شده دردوشنبه ۴ اردیبهشت ماه

نوشته شده در ۹۱/۰۲/۰۹ساعت 11:26 AM توسط ツ| |