دلتنگی.....یعنی باران بهانه

خیلی سخته که زنگ بزنی... بخوای با طرف حرف بزنی از خاطره هاش بپرسی...ببریش به دنیای خاطره هاش، بخوای با گذشته به حرفش بیاری! بعد بهت بگن! 8 ماهه که دیگه نفس نمی کشه... من می گم سخته؟!!!
نوشته شده در 93/06/02ساعت 6:8 PM توسط ツ| |

وزندگی سخت می شود...

سخت‌تر از آنچه که تو فکر کنی...

اما من به یک رویای زیبا چنگ می زنم...

حرفی نیست...

اما تو باور مکن...

نوشته شده در 93/04/20ساعت 12:22 PM توسط ツ| |

بیا تا برایت بگویم تا چه اندازه تنهایی من بزرگ است....

نوشته شده در 93/04/09ساعت 12:5 PM توسط ツ| |

بعد از سفر هیچ ننوشتم، هیچ نگفتم..

تمام خاطرات در ذهنم قاب شدند....خودم خواستم که خانه خدا فقط در تصاویر ذهنم باقی بماند...

اما اتفاق چقدر به ما نزدیک است...

 یک لحظه....

و تمام...

حس می کنم که چقدر به مرگ نزدیکم....

خیلی نزدیک.

نوشته شده در 93/04/04ساعت 8:15 AM توسط ツ| |

باد،

ورقه‌های دفتر شعرم را با خود برد...

فردا تمام شهر عاشقت می شوند....

نوشته شده در 92/12/05ساعت 11:4 AM توسط ツ| |

یک روز از همین روزها دیوانه خواهم شد...

 

 

حرفی نیست...

اما تو باور مکن...

نوشته شده در 92/08/13ساعت 12:13 PM توسط ツ| |


دلم نور می خواهد...

دلم  مسلمانی می خواهد...

 مسلمانی که آدم باشد، اما نه، آدم هم خطا کرد...

 این جا من آدمی نمی بینم که به اشتباهش اعتراف کند...

من اصلاً مسلمان نمی بینم...

چشم هایم کو، شاید من باید چشم هایم را بشویم...



حرفی نیست...

ولی تو باور مکن...


نوشته شده در 92/07/26ساعت 3:28 PM توسط ツ| |

دلبندم!

من فقط دلم روی دل تو بند می شود!... 

 

حرفی نیست...

ولی تو باور مکن...

پ.ن: این روزها سخت دچار توام.

نوشته شده در 92/07/06ساعت 1:26 PM توسط ツ| |

گرسنه ام!

کمی غذای روح می خواهم.

 چشم های آسمان دیگر برایم معنایی ندارد.

نگاهی نو در پس یک لبخند تازه می خواهم.

حرفی نیست...

ولی تو باور مکن...

نوشته شده در 92/07/06ساعت 1:22 PM توسط ツ| |

روزی خواهد آمد...

من خواهم رفت...دور خواهم شد از این شهر غریب...

اما این بار تکلیف خاطره هایمان معلوم است... 

باشد برای تو تمام آن خاطره های غریب...

نوشته شده در 91/11/30ساعت 6:15 PM توسط ツ| |

 

دوستم داشته باش،

                       کمی،

                      اما طولانی.

نوشته شده در 91/11/03ساعت 12:21 PM توسط ツ| |

 

دیگر هیچ چیز برایم شیرین نیست

جز خوردن یک فنجان قهوه تلخ

                                        "باتو"

نوشته شده در 91/10/20ساعت 9:58 PM توسط ツ| |

 

نمی دانم فرهاد از چه می نالید؟!

او که تمام زندگی اش

                             شیرین بود...!

نوشته شده در 91/08/14ساعت 11:5 PM توسط ツ| |

 

سخت است وقتی از بغض گلو درد میگیری و

همه می گویند...

                        لباس گرم بپوش...

نوشته شده در 91/07/13ساعت 11:6 AM توسط ツ| |

 

این روزا من....من نیستم...

درد غریبی رو حس میکنم...

خوشحالم....خیلی زیاد....در حالیکه اصلاً خوشحال نیستم...

 

 

 حرفی نیست...

ولی تو باور مکن...

نوشته شده در 91/04/14ساعت 12:25 PM توسط ツ| |

 

تمامی لحظه ها را بانام تو لبخند می زنم...

باشدتمام سکوتها برای روز مبادا...

امروز با من بی سبب از کوچه های دلواپسی زمان بگو...

از یک نگاه....در پس لبخند کودکانه بگو....

با من امروز از شب و سکوت وتنهایی بگو...

از تکرار یک خلوت عاشقانه بگو...

نوشته شده در 91/03/10ساعت 9:54 PM توسط ツ| |

 

امروز...برای من روز مهمی بود...

جشن فارغ التحصیلی...

دانشگاه تهران...دانشکده ادبیات و علوم انسانی...

تالار محمد ابراهیم باستانی پاریزی

...

...

...

نوشته شده در 91/02/26ساعت 8:3 PM توسط ツ| |

 

ای خلیج فارس،‌ای نامت بلند

‌ای شکوهت مثل الوند و سهند

‌ای غرورت مظهر پایندگی

نام تو دیباچه بالندگی...

نوشته شده در 91/02/09ساعت 11:30 PM توسط ツ| |

 

 وقتی آسمان ابرهای تیره را به آغوش کشید...دیگر نه صدایی ماند...

  نه نگاهی...

 حتی نفس ها هم از سینه برون نیامدند.....

نمی دانم چه کسی شادی را از سرشاخه بید برداشت و زمان را میان دستان خود نگه داشت....

میان بی خبری مردمان شهر....

پیوسته به دنبال تنهایی خویش گشتم، تا در خلوت خود ، کسی را پیدا کنم که شاید بتواند

 میان من و این زمان ایستاده و آن شادی غریب ....دستی برای آشنایی پیدا کند.

 

پ.ن:نوشته شده دردوشنبه ۴ اردیبهشت ماه

نوشته شده در 91/02/09ساعت 11:26 AM توسط ツ| |

 

فردا دیگه اینجا نیستم...

میرم یه جای دور...

که از بچگی آرزوش داشتم و دارم...

کاش بتونم یه روز برای همیشه... توی اینجای دور زندگی کنم....

نفس بکشم...

فردا عازم کربلای ایرانم....بی تابم برای دوکوهه با ساختمونای شلوغش...

برای اروندو عظمت و سکوتش...

برای فکه و رملای صبورش....

برای هویزه و دیدن ...

 

فردا عازمم...همین

پ.ن:این سفر چهارم من به جنوبه...امیدوارم آخریش نباشه...

نوشته شده در 90/12/14ساعت 11:34 PM توسط ツ| |

پای سکوت می شکند...

و واژه سرازیر میشود از دستان من...

نگاه از آسمان می گیرم...

دلتنگ شده ام برای آبی دریا...برای شوق ماهی ها...برای تابش گرم خورشید...

این روزها من از آسمان به زمین آمده ام.....اما جای من اینجا  نیست...

من خانه ای دارم در حوالی یادها....جایی میان خوابهای کودکی...

من میان سیاه و سپیدی دفترم مانده ام...

برای تنفس دستانم ...کمی نور می خواهم...کمی عشق...

جای من اینجا نیست....

جای من میان بهانه های کودکیست...

میان رفتنها...

میان باز آمدن های دوباره....

نوشته شده در 90/11/30ساعت 6:0 PM توسط ツ| |

 

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف می‌زنم

 اگر به خانه من آمدی برای من

 ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه

 که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

 

                           (فروغ فرخزاد...)

       *۲۴ بهمن سالروز مرگ فروغ گرامی.

نوشته شده در 90/11/24ساعت 1:7 PM توسط ツ| |

 

ما محکومیم به زندگی کردن...؟!

.

.

نوشته شده در 90/11/15ساعت 11:5 AM توسط ツ| |

 

ساده می گویم ....من رفتم

 

وتو می مانی با یک بغل خاطره....مبادا آن را به دست باد سپاری...

 

آن وقت....سرشاخه بید....راز خنده هایمان را خواهد دانست....
نوشته شده در 90/11/02ساعت 1:3 AM توسط ツ| |

 

 چقدر از آدمای قدرنشناس....بی معرفته...و...و...و....حالم بهم می خوره...

حتی اگر اون کس....

اصلاْ بی خیال معرفت...بی خیال...

همین...

نوشته شده در 90/10/28ساعت 9:17 PM توسط ツ| |

 

 سیاهی شب را می سپارم به دستان آفتاب ....

          دور میشوم...

                              از فرط نبودنهایت....

 طاقت را به انتها می رسانم....

           ومی رسم به صبوری.....

 برای تمام  نبودنهایت این روزها صبوری میکنم....

                     صبوری....

 

نوشته شده در 90/10/18ساعت 10:13 PM توسط ツ| |

 

امروز...سالروز شهادت بچه های هویزه بود...

 یاد تمام شهدا بخیر...

خصوصاْ شهید "سید مصطفی مختاری"....شهید هویزه

 

 

نوشته شده در 90/10/16ساعت 8:46 PM توسط ツ| |

 

مجالی نیست....پچ پچ قاصدک خبر از هزاران بار خنده می دهد....

باید رفت...دور شد...از سرزمینی که در آن بوی نم باران را نمیشنوی...

باید رسید ....به سرزمینی که در آن آمدن برف را جشن بگیری...

من هم با کوله باری از بهانه نیامدن باران می روم...

تو که می مانی...با پاییز بگو....

این دل من بهانه باران را داشت....

نوشته شده در 90/09/26ساعت 8:28 PM توسط ツ| |

 

نه هوا هوای بارانیست ....ونه دل را هوای باران....

میبینی!!!میببینی ُدم نمیزنی....

عجیب واژهایم سنگین شده اند....

                                               نه پلک خیس ماه را میبینم....

ونه خورشید را....

در همین حوالی گم شده ام....

نور می خواهم....

                دستی برای گرفتن...

                                  پایی برای رفتن....

                                              و

                                              زبانی برای همدری....

 این روزها واژه کم دارم.....

 اندکی مجال می خواهم....!

 

نوشته شده در 90/09/07ساعت 11:18 PM توسط ツ| |

 

 

       این روزها ثانیه ها ی خوب را برای مبادا نگه داشته ام....

                خوب می دانم که به مبادا نخواهم رسید....

       وحال امروزم عجیب گرفته است....!

نوشته شده در 90/09/02ساعت 10:23 PM توسط ツ| |